چرا تمسخر واژگان نوجوانان، به فرآیند یادگیری و اعتماد متقابل آسیب میزند؟
زهرا بذرافکن: نوجوانان امروز در جهانهایی زیست میکنند که کدهای ارتباطی، واژگان و ارجاعات خاص خود را دارد؛ دنیایی که از میمها و فرهنگ هواداری تا بازیهای ویدیویی تغذیه میشود و برای بسیاری از والدین و کادر آموزشی، سرزمینی ناشناخته و گاه نگرانکننده است. در مواجهه با این زبان نوظهور، واکنش بزرگسالان اغلب میان دو قطب نوسان میکند: یا با تمسخر و عتاب سعی در سرکوب و اصلاح فوری آن دارند یا با تقلیدی تصنعی میکوشند خود را همرنگ جماعت نوجوان نشان دهند. اما هر دوی این رویکردها، به جای ساختن پل، دیوار بیاعتمادی را بلندتر کرده و نوجوان را به پنهانکاری و سکوت سوق میدهد. چگونه میتوان بدون از دست دادن مرزهای تربیتی، به جهان زیسته دانشآموزان نزدیک شد؟ و چطور میتوان از دل همین دغدغههای امروزی، راهی برای آشتی دادن نسل جدید با متون غنی کلاسیک فارسی مثل شاهنامه و گلستان باز کرد؟
به گزارش مشتلق به نقل از آگاه، مهسا قربانی بر ضرورت جایگزینی «قضاوت و تمسخر» با «کنجکاوی واقعی» در مواجهه با زبان نوجوانان تاکید میکند. به باور او، بزرگسالان نیازی به تقلید تصنعی ادبیات نوجوان ندارند، بلکه باید مهارت «ماندن در موقعیت ناآشنایی» را تمرین کنند و با پرسشگری بدون تحقیر، زمینه گفتوگوی دوطرفه و درک مسئولیت زبانی را فراهم سازند. قربانی همچنین بیعلاقگی نوجوانان به ادبیات کلاسیک را ناشی از طراحی ناموفق مواجهه اولیه با متن میداند و پیشنهاد میکند با بهرهگیری از عناصر روایی بازیهای ویدیویی، تصویرسازی و هوش مصنوعی، پیوندی معنادار میان متون کهن و زندگی امروز دانشآموزان برقرار شود. بخش دوم این گفتوگو را در ادامه میخوانید:
وقتی کادر آموزش و والدین ادبیات روزمره نوجوان را درک نمیکنند یا با تمسخر و عتاب به آن واکنش نشان میدهند، چه خدشهای به اعتماد متقابل و فرآیند یادگیری وارد میشود؟
ما بزرگسالان قرار نیست همه اصطلاحات نوجوانان را بدانیم. جهان ارتباطی نوجوانان متنوع و پویاست و حتی میان نوجوانان هم زبانها و ارجاعات مشترک یکسان نیستند. مسئله این نیست که معلم باید همیشه بهروزترین واژهها را بشناسد. مسئله این است که وقتی چیزی را نمیشناسد، چه موضعی میگیرد. آیا کنجکاو میشود و میپرسد «این عبارت یعنی چه؟ کجا از آن استفاده میکنید؟» یا ناآشنایی خودش را به داوری درباره نوجوان تبدیل میکند.
در تجربه کار با نوجوانان، برای من اهمیت دارد که میان اصلاح رفتار و بیاعتبار کردن فرد تمایز بگذاریم. اگر نوجوان در موقعیتی از واژهای توهینآمیز استفاده کرده، میتوانیم درباره معنای آن، اثرش بر مخاطب و مسئولیت زبانی خودمان گفتوگو کنیم. اما اگر فقط اصطلاحی را به کار برده که برای ما ناآشناست، تمسخر کردن او چه چیزی را حل میکند؟ و چه اثر آموزشی یا تربیتی دارد؟
وقتی بزرگسال به زبان نوجوان میخندد، ممکن است نوجوان به این نتیجه برسد که بخشی از جهان او در رابطه با بزرگسال قابل طرح نیست. شاید در ظاهر گفتوگو تمام شود، اما این احتمال وجود دارد که در دفعات بعد، نوجوان کمتر توضیح بدهد، کمتر سوال کند و بخش بیشتری از تجربههایش را در جمع همسالان نگه دارد. این وضعیت میتواند فرصتهای یادگیری متقابل را هم کاهش دهد.
در آموزش، این موضوع اهمیت ویژهای دارد. یادگیری فقط دریافت اطلاعات از معلم نیست. دانشآموز باید بتواند ابهامهایش را بیان کند، درباره برداشتهایش حرف بزند، اشتباه کند و پاسخهایش را بازنگری کند. اگر احساس کند زبان و تجربهاش پیشاپیش موضوع تمسخر یا نادیده گرفتن است، مشارکت کردن برایش دشوارتر میشود.
البته اعتماد را نباید فقط به معنای موافقت یا تایید همه انتخابهای نوجوان دانست. یک رابطه تربیتی قابل اعتماد، رابطهای است که در آن میتوانیم مخالفت کنیم، حد بگذاریم و حتی رفتار نادرستی را نقد کنیم، بدون اینکه شان فرد را زیر سوال ببریم. به نظرم یکی از مهارتهای مهم معلمی در مواجهه با نوجوان امروز، توانایی ماندن در موقعیت ناآشنایی است. اینکه مجبور نباشیم فوری درباره چیزی که نمیشناسیم حکم صادر کنیم. گاهی بهترین پاسخ یک معلم این است که بگوید: «من این اصطلاح را نمیشناسم. برایم توضیح میدهی؟» همین سوال ساده میتواند رابطه را از تقابل به گفتوگو تبدیل کند.
از سوی دیگر، این یادگیری باید دوطرفه باشد. معلم میتواند از نوجوان بخواهد معنای اصطلاحش را توضیح دهد و همزمان کمک کند اثر اجتماعی و عاطفی آن را بررسی کند. نوجوان هم میتواند یاد بگیرد که همه مخاطبانش از زمینه مشترک او برخوردار نیستند و باید در ارتباط با دیگران، منظورش را روشنتر بیان کند و لازم است هوشمندانهتر انتخاب کند. این موضوع خیلی مهم است و باید مراقبت جدی کرد از رابطهای که در آن نوجوان برای فهمیده شدن مجبور نباشد بخشی از جهان خود را پنهان کند و در عین حال، بتواند درباره انتخابها و رفتارهایش گفتوگو و بازاندیشی کند.
واکنش عینی نوجوانان امروز به متنهای غنی کلاسیک، از شاهنامه و گلستان تا شعر معاصر، چیست؟ چه شیوههایی توانستهاند قفل ارتباط دانشآموزی را که بیشتر وقت خود را در بازیهای ویدیویی میگذراند با ادبیات فارسی باز کنند؟
من با این گزاره که نوجوان امروز دیگر با ادبیات کلاسیک ارتباط برقرار نمیکند، موافق نیستم. به نظرم باید میان بیعلاقگی به یک متن و تجربه ناموفق مواجهه با آن تفاوت قائل شویم. گاهی مسئله این نیست که نوجوان نمیتواند با سعدی یا فردوسی ارتباط برقرار کند؛ مسئله این است که نخستین مواجهه او با اثر، چطور طراحی شده است.
یکی از همکارانم که دبیر ادبیات است تجربه جالبی در این زمینه داشت. او تعریف میکرد که در کلاس هشتم، از دانشآموزان میخواهد خودشان یک اثر ادبی، شعر، فیلم یا داستان را برای طرح در کلاس انتخاب کنند و بعد درباره این پرسش گفتوگو کنند که آن اثر چه نسبتی با زندگی امروز آنها دارد. برای مثال، اگر غزلی از سعدی میخوانند، قرار است بررسی کنند که این متن چه چیزی درباره تجربه انسانی، رابطهها یا شناخت خود به آنها میگوید. این شیوه به بعضی دانشآموزان کمک کرده است تا ادبیات را از موضوعی فقط درسی به متنی برای گفتوگو درباره زندگی تبدیل کنند.
نوجوان باید فرصت داشته باشد میان متن و جهان خودش رابطه برقرار کند. البته این رابطه همیشه فوری شکل نمیگیرد و نباید انتظار داشته باشیم هر دانشآموز با هر اثر کلاسیکی ارتباط عاطفی برقرار کند. گاهی باید ابتدا زمینه تاریخی اثر را بشناسد، گاهی به توضیح واژهها نیاز دارد و گاهی یک روایت تصویری یا گفتوگوی مقدماتی میتواند دروازه ورود او باشد. از این نظر، استفاده از تصویر، پویانمایی، روایت صوتی، کمیک و بازآفرینی داستانها در قالبهای امروزی میتواند مفید باشد. نکته این نیست که متن کلاسیک را به هر قیمتی سرگرمکننده کنیم. نکته این است که موانع اولیه مواجهه با متن را کاهش دهیم و راهی برای ورود به جهان آن بسازیم.
در مورد نوجوانی که زمان زیادی را به بازیهای ویدیویی اختصاص میدهد، من علاقه او به بازی را نقطه مقابل ادبیات نمیدانم. بازیها هم میتوانند روایت، شخصیتپردازی، تعارض اخلاقی، انتخاب، پیامد و جهانسازی داشته باشند. این عناصر میتوانند نقطه شروع گفتوگو باشند. مثلا میتوان از دانشآموز خواست شخصیت یک بازی را با یکی از شخصیتهای شاهنامه مقایسه کند: چه چیزی او را به تصمیمش رسانده است؟ چه انتخاب دیگری پیش رویش بوده؟ آیا میتوان تصمیم او را از منظر دیگری هم فهمید؟
در مورد هوش مصنوعی نیز همین نگاه را دارم. این ابزار میتواند برای تصویرسازی صحنههای شاهنامه، ساخت روایتهای مقدماتی یا مقایسه چند بازآفرینی به کار رود. اما تصویر تولید شده نباید جایگزین خواندن متن شود، بلکه باید زمینهای برای بازگشت دقیقتر به متن فراهم کند. حتی میتوانیم از نوجوان بخواهیم بررسی کند که تصویر چه چیزی از متن را برجسته کرده و چه چیزی را نادیده گرفته است.
از نظر من، کار معلمان ادبیات تنها انتقال اطلاعات درباره شاعران و آثار نیست. او باید امکان مواجهه معنادار با اثر را فراهم کند. این کار به شناخت مخاطب، طراحی فعالیت و آزادی کافی برای پرسشگری و چنین طراحی نیاز دارد. نوجوان قرار نیست ابتدا ارزش ادبیات را از ما بپذیرد و بعد با آن ارتباط بگیرد. گاهی باید فرصت پیدا کند که خودش در متن چیزی بیابد که ارزش ادامه دادن این رابطه را برایش آشکار کند.
برای حفظ پل ارتباطی، تا چه حد باید اصطلاحات آنها را یاد گرفت و وارد دایره واژگانی خود کرد و از چه نقطهای به بعد ورود به این فضا تصنعی تلقی میشود و کارکرد ارتباطی خود را از دست میدهد؟
به نظرم بزرگسالان لازم نیست زبان نوجوانان را تقلید کنند، لازم است بتوانند آن را بفهمند. این دو تفاوت مهمی دارند.
اگر من بهعنوان معلم یا مربی، اصطلاحی را ندانم و برای فهمیدن معنایش سوال کنم، در واقع دارم به جهان نوجوان نزدیک میشوم. اما اگر همان اصطلاح را بدون شناخت زمینه، فقط برای اینکه خودم را به نوجوان نزدیک نشان دهم، در هر گفتوگویی به کار ببرم، ممکن است نتیجه کاملا برعکس شود. نوجوان معمولا خیلی زود متوجه میشود که آیا واقعا منظورش را فهمیدهایم یا فقط در حال تقلید از زبان او هستیم. برای حفظ این پل ارتباطی، به نظرم چند تا کار مهم است که بدانیم.
اول، کنجکاوی واقعی؛ اگر نوجوان از عبارتی استفاده میکند که نمیشناسیم، میتوانیم بپرسیم معنایش چیست، در چه موقعیتی به کار میرود. این پرسشها هم شناخت من را افزایش میدهند و هم به نوجوان فرصت میدهند درباره انتخابهای زبانی خودش فکر کند.
دوم، شناخت زمینه استفاده از زبان؛ ممکن است یک اصطلاح میان دوستان معنای صمیمانه یا طنزآمیز داشته باشد، اما در گفتوگو با فردی بیرون از آن جمع، نامفهوم یا حتی توهینآمیز تلقی شود. نوجوان هم باید بهتدریج یاد بگیرد که زبان فقط به نیت گوینده وابسته نیست. مخاطب، موقعیت و اثر کلام هم اهمیت دارند.
سوم، حفظ صداقت در رابطه؛ من بهعنوان معلم مجبور نیستم مثل نوجوان حرف بزنم تا به او نزدیک شوم. اتفاقا میتوانم با زبان خودم، با احترام و بدون تحقیر، با او گفتوگو کنم. رابطه خوب لزوما بر شباهت زبانی استوار نیست. بر امکان فهمیدن و فهمیده شدن استوار است.
البته شناخت زبان نوجوان فقط به یادگیری چند اصطلاح محدود نمیشود. گاهی لازم است درباره جهانهایی که این اصطلاحات در آنها شکل میگیرند هم کنجکاو باشیم؛ بازیها، فرهنگ هواداری، میمها، روایتهای تصویری و تجربههای جمعی. دانستن معنای یک واژه بدون شناخت زمینهاش ممکن است به فهم ناقصی منجر شود.
در عین حال، قرار نیست نوجوان همیشه مسئول آموزش بزرگسال باشد. این مسئولیت باید متناسب با رابطه و موقعیت تقسیم شود. ما نیز باید فعالانه جهان رسانهای و فرهنگی نوجوانان را بشناسیم، درباره آنها بیاموزیم و وارد دنیای آنها نیز شویم و تا حدی که غرق آن نشویم ما هم تجربه کنیم. فهم دنیای نوجوانی فقط با دیدن از دور یا مطالعه و پژوهش امکانپذیر نیست نیاز به تجربه دنیای نوجوانی دارد. یعنی ما کنجکاو ورود به این دنیا و تجربهاش باشیم.
به نظرم پرسش اصلی این نیست که چند اصطلاح نوجوانانه را وارد زبان خود کنیم؛ بلکه این است که آیا نوجوان در مواجهه با ما احساس میکند میتواند درباره جهانش حرف بزند، بدون آنکه فوری مورد قضاوت قرار بگیرد. در نهایت، من فکر میکنم حفظ پل ارتباطی به تقلید زبان نوجوان نیاز ندارد. به حفظ کنجکاوی، احترام و آمادگی برای یاد گرفتن از دیگری نیاز دارد. بزرگسالی که میتواند صادقانه بگوید «این را نمیدانم» لزوما نشانه دوری از نوجوان نیست. نشانه حفظ تمایز و در عین حال احترام به این تمایز و تلاش برای فهم آن است. گاهی همین جمله، آغاز یک رابطه تربیتی بهتر است.



















