روزهای سه‌شنبه پایتخت جهان بود

0
3

زهرا بذرافکن،: پاییز خیابان انقلاب، با چنارهای نیمه‌زرد و بوی پاییز و کتابفروشی‌هاش، هر سال در میانه‌های مهر حال‌وهوای دیگری پیدا می‌کند. نوزدهم مهر شاید مثل هر روز دیگر میان هیاهوی رفت‌وآمدها گم شود اما برای کسانی که نبض این خاک را از راه واژه‌ها می‌گیرند، این تاریخ یادآور شاعری توانا و بی‌نقاب است. در زمانه‌ای که فرسایش روحی و روزمرگی، رمقی برای جشن‌های جمعی باقی نگذاشته و سایه اضطراب‌های ریز و درشت بر سرمان سنگینی می‌کند، به یاد آوردن نام او شبیه باز کردن پنجره‌ای رو به باغی دیرسال است. برای ما، به‌ویژه برای نسل‌های جوان‌تری که احساس می‌کنند پیوندهای‌شان با تاریخ، گذشته و معنا در حال گسستن است، محمدرضا شفیعی‌کدکنی فقط یک مصحح متون کهن یا شاعر نام‌آشنا نیست؛ او چراغی است که در پهنه فرهنگی این سرزمین کماکان روشن نگه داشته شده است.

جایی که نشستن روی زمین فضیلت است

به گزارش مشتلق به نقل از آگاه، برای درک او، باید رد پایش را تا دوردست‌ها دنبال کرد؛ تا روستایی در حوالی نیشابور و تربت حیدریه به نام کدکن. آنجا که روزگار کودکی‌اش نه در زرق‌وبرق کتابخانه‌های امروزی، بلکه پای نقل‌های پدر و نجواهای مادر با شعر و روضه آغاز شد. پس از آن، سال‌های ممارست و ریاضت در حجره‌های سنتی مشهد رقم خورد؛ زانو زدن پیش ادیب نیشابوری ثانی و شیخ هاشم قزوینی، خواندن هزاران سطر نحو و فقه و منطق و چشیدن طعم کلمات کهن در همان خاستگاه دیرینه‌شان. اما تقدیر این طالب علم تیزهوش خراسانی در حجره متوقف نماند.
کوچ او به تهران در دهه ۴۰ و نشستن بر کرسی درس ادیب سترگی چون بدیع‌الزمان فروزانفر، نقطه تلاقی دو جهان بود. فروزانفر سخت‌گیر و دیرپسند، در همان نگاه‌های نخست دریافت که این جوان خراسانی جانی شعله‌ور دارد. شفیعی شاگردی کرد، بالید و خود تکیه‌گاهی شد.
او آرام آرام به جایگاهی رسید که امروز می‌توان با اطمینان او را «آخرین پل زنده» نامید؛ پلی محکم و استوار که شعر کهن، زبان بیهقی، شور عطار و طنز رندانه خیام را مستقیم به شعر نو، جهان نیما، خلوت اخوان و پرسش‌های جهان امروز پیوند می‌دهد. ایستادن میان دو سده، میان سنت هزارساله و تجدد ملتهب، کار هر کسی نیست؛ شفیعی این شکاف را با تاروپود عمری مطالعه و فهم صبورانه پر کرد.
وقتی نباشی، بیشتر دیده می‌شوی
در جهانی که هر ثانیه‌اش با عطش دیده‌ شدن، تولید محتوا و شکار لایک تعریف می‌شود، شیوه زیست محمدرضا شفیعی‌کدکنی شبیه به یک شورش خاموش است. او دهه‌هاست که به دور از غوغای دوربین‌ها زندگی می‌کند؛ نه در هیچ مصاحبه مطبوعاتی تن به خودنمایی می‌دهد، نه اهل بیانیه‌نویسی‌های روزمره است و نه صفحه‌ای در شبکه‌های اجتماعی دارد تا کارهای روزمره‌اش را قاب بگیرد. این نایابی، گریزی از سر نخوت یا قهر اجتماعی نیست. در عصری که همگان برای شنیده شدن فریاد می‌زنند و هر لحظه حضورشان را به رخ می‌کشند، دقیقا همان کسی که سکوت می‌کند و در خلوت خود به کار اصیل می‌پردازد، بلندترین صدا را تولید می‌کند.
شفیعی با پرهیز هوشمندانه‌اش از نمایش، کاریزمایی زلال و نفوذی عمیق آفریده است. کلمات او هیچ‌گاه حراج نشدند؛ به همین دلیل است که وقتی پس از سال‌ها مقدمه‌ای تازه بر کتابی می‌نویسد یا در حاشیه تصحیحی، نکته‌ای کوتاه یادداشت می‌کند، اهل فرهنگ آن را با ولع می‌خوانند و دست به ‌دست می‌کنند. اعتبار او متکی بر ترندهای یک‌شبه، الگوریتم‌های شبکه‌های مجازی یا حمایت قدرت‌مندان نیست؛ این اعتبار، ذره ذره از خاک کتابخانه‌ها، از سال‌ها زحمت پای نسخه‌های خطی و از جوهر قلمی که بیهوده بر کاغذ ننشسته، به دست آمده است. او به ما یادآوری می‌کند که وزن کلمه در هیاهو ساخته نمی‌شود، بلکه در آرامش عمیق تفکر ریشه دارد.

دلخوشی ما به همین نام تپنده است
اگر دو خط موازی زندگی او را در کنار هم بگذاریم- یعنی آن کلاس‌های پرشورش با نشستن مستمعان بر کف زمین و این خاموشی و کناره‌گیری سرسختانه‌اش از رسانه‌ها- راز ماندگاری‌اش برملا می‌شود؛ اصالت ناب. او نمی‌خواهد چیزی جز آنچه واقعا هست به نظر برسد؛ یک معلم خراسانی، پاسدار زبان فارسی و پژوهشگری که تمام هستی‌اش را وقف شناساندن روح لطیف و ژرف فرهنگ ایرانی کرده است. درست به همین دلیل، پیوند او با مخاطبانش پیوندی تبلیغاتی یا مقطعی نیست، بلکه عاطفه‌ای عمیق و ریشه‌دار است.
در روزگاری که اضطراب گسست و فراموشی روح‌مان را می‌خراشد، حضور این استاد ادبیات فارسی به ما دلگرمی می‌دهد که ریشه‌ها هنوز نخشکیده‌اند. زادروز او جشن بیداری واژه‌هاست؛ تلنگری شیرین به یادمان می‌آورد که گرچه طوفان‌های بسیار بر این سرزمین گذشته اما تا زمانی که چنین لنگرگاه‌هایی در میان ما ایستاده‌اند، زبان و جان این فرهنگ، زنده و تپنده خواهد ماند.

سه‌شنبه‌ها بلیت نمی‌خواهد جا هم نیست

هویت و خاطره جمعی دانشگاه‌تهرانی‌ها

جایی که نشستن روی زمین فضیلت است
اگر روز سه‌شنبه حوالی ساعت ۱۰ صبح گذرتان به طبقه چهارم دانشکده ادبیات دانشگاه تهران می‌افتاد، با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شدید که هیچ نسبتی با رخوت معمول دانشگاه‌های امروزی ندارد. راهروی منتهی به کلاس پر از همهمه است، اما نه همهمه‌ای بی‌هدف. جمعیت، فشرده و نفسگیر پشت در ایستاده است. وارد کلاس که می‌شوی، روی هیچ صندلی‌ای جای خالی نیست. کف کلاس چندین دختر و پسر جوان (یا پیر!) زانو به بغل نشسته‌اند، عده‌ای به لبه پنجره تکیه داده‌اند و در آستانه در نیز حتما چند نفری مستمع هستند. در نگاه اول شاید گمان کنی اینها همگی دانشجویان ادبیات‌اند که برای گذراندن درسی تخصصی آمده‌اند اما دقیق‌تر که نگاه کنی، واقعیت شگفت‌انگیز دیگری رخ می‌نماید. یکی دانشجوی مهندسی شریف است؛ یکی از دانشکده پزشکی خودش را به اینجا رسانده و کمی آن‌سوتر چند دانشجوی نقاشی و گرافیک با دفترهای طراحی به دیوار تکیه داده‌اند.
در روزگاری که دانشگاه بخش اعظم اعتبار نهادی، علمی و شورانگیزی خود را واگذار کرده و مدرک‌گرایی ملال‌آور بر آن سایه انداخته، کلاس سه‌شنبه‌های شفیعی‌کدکنی دیگر فقط یک کلاس درس دانشگاهی نیست؛ این اتاق، یک پناهگاه است. نسل جوان به آنجا پناه می‌برد تا طعم زبانی اصیل را بچشد، تا ببیند دانش بی‌چشمداشت چه شکلی دارد و به خود یادآوری کند که جهان اندیشه هنوز نفس می‌کشد.
رضا زنگنه، پژوهشگر و مدرس ادبیات درباره حال و هوای جلسات ثابت سه‌شنبه با استاد شفیعی‌کدکنی می‌گوید: «با نگاه به وضعیت دانشگاه‌ها مخصوصا دانشگاه‌هایی که در این سال‌ها شور و شوق مشخص و شناخته‌شده‌ای داشتند و شاید یکی از بارزترین‌هایش دانشگاه تهران باشد؛ بسیاری از اینها بعد از کرونا و بعد از حوادث متعدد این سال‌های اخیر، تا حدی از رونق و نشاط افتاده و فاصله گرفتند.
یکی از شاخص‌های این شور و نشاط و سرزندگی دانشگاه تهران و به‌طور خاص دانشکده ادبیات و کلاس‌های دکتر شفیعی بود؛ کلاس‌هایی که برای خیلی‌ها خاطره‌ساز شده. در واقع خیلی از سخنان استاد که در کتاب‌های‌شان هم هست و البته بعضی نکاتی که شاید به‌خاطر تدریس به‌شکل بداهه سر کلاس به ذهن استاد می‌رسید—مثل خاطرات یا نکاتی که از نظر تاریخی و به‌ویژه تاریخ معاصر ارزش داشت—خیلی از اینها در همین کلاس‌ها مطرح می‌شد. مخصوصا با توجه به اینکه استاد، به‌ویژه در آن سال‌ها، هرگز علاقه‌ای به سخنرانی در محافل و جلسات ادبی نداشتند، بالاخره آن سخنان غنیمت بود و خیلی‌ها آن را بسیار ارزشمند و کمیاب می‌دانستند و البته حق هم همین بود.
برخلاف همه اینها، انتقاداتی هم همیشه بود. حتی ما و بعضی از کسانی که دانشجو و استاد بودند، از این روند خیلی راضی نبودیم که کلاس مخاطب عمومی پیدا کرده بود و چون دسترسی دیگری به استاد شفیعی نبود، همه می‌آمدند و در کلاس‌های ایشان شرکت می‌کردند؛ در واقع کلاس همیشه به اندازه کافی برای دانشجویان خود استاد جا نداشت.
به‌ هر حال، کلاس استاد فراتر از دانشگاه هم مخاطب داشت و خیلی از اوقات الهام‌بخش خیلی‌ها می‌شد؛ کسانی که از راه دور می‌آمدند، هم‌رشته‌ای‌های ما از دانشگاه‌های دیگر بودند، یا دانشجوهای رشته‌های دیگر بودند که به ‌هر حال پیوندها و مباحث میان‌رشته‌ای با ادبیات داشتند و از دانش استاد بهره می‌بردند و خیلی از اوقات حرف‌های ایشان برایشان الهام‌بخش می‌شد. هرچند که استاد ناچار بود خیلی از اوقات بحث‌هایی را که قبلا پراکنده یا از جمله در کتاب‌ها و مقالات نوشته بود، دوباره برای مخاطب عمومی تکرار کند؛ مخاطبانی که خیلی‌های‌شان ارتباطی با مطالعه آثار استاد نداشتند. این قضیه شاید برای ما مکرر و تکراری بود و فرصت صحبت‌های فراتر از بحث‌های ثبت و ضبط‌شده را از استاد می‌گرفت. این کلاس‌های هفتگی بخشی از هویت و خاطره جمعی دانشگاه تهرانی‌ها شده و حالت نمادین پیدا کرده که البته غنیمت بود.»

رفاقت در پناه شعر

جایی که نشستن روی زمین فضیلت است

فراتر از کرسی‌های رســـمــی دانـــــشــگاه و هیبت استــــــــــاد سخت‌گیری که با دقت فیلولوژیک نسخه‌های کهن را جراحی می‌کند، شفیعی‌کدکنی زیستی دیگر نیز دارد؛ ساحتی عـــــاطفی، تغزلی و بی‌تکلف که در تخلص شاعرانه‌اش، «م. سرشک» و پیوند عمیق روحی‌اش با نمادهای فرهنگ معاصر متجلی شده است. این بعد وجودی نشان می‌دهد که در پس آن استاد آکادمیک، جان شاعری عاشق، دردمند و وابسته به رفاقت‌های دیرین می‌تپد. بارزترین تجلی این سلوک، رفاقت زلال و جانانه او با مهدی اخوان‌ثالث
(م. امید) بود. شفیعی در تک‌نگاری بی‌بدیل «حالات و مقاماتم. امید»، اخوان را نه با نگاهی تاریخی یا از فاصله‌ای امن و اداری، بلکه با اشک‌ها و لبخندهای برادری هم‌پیمان روایت می‌کند؛ هم‌نشینی در شب‌های تهران، هم‌سفرگی در بی‌قراری‌ها و درک تنهایی مهیب شاعری که شکست تاریخی نسلی را در سینه می‌فشرد. اثر شفیعی درباره اخوان، فقط نقد ادبی نیست؛ ادای دینی عاشقانه به گوهر شعر و اصالت زیست رفیق از دست‌رفته است. بال دیگر این زیست خراسانی، پیوند روح‌نواز او با محمدرضا شجریان بود. هر دو برخاسته از خاک خراسان بودند و گویی نغمه‌های کهن طوس و نیشابور را میان خود تقسیم کرده بودند؛ یکی در جامه کلمه و بلاغت، دیگری در پرده حنجره و آواز. شفیعی، شجریان را «حافظ موسیقی ایران» می‌دانست و حنجره شجریان، ابیات «م. سرشک» همچون تصنیف «بوسه‌های باران» را به شناسنامه عاطفی چندین نسل پیوند زد. این هم‌نشینی‌های دور از هیاهو اثبات می‌کند که استاد شفیعی‌کدکنی هرگز پژوهشگری دور از مردم نبوده؛ او قلب تپنده‌ای است در مرکز شبکه‌ای از اصیل‌ترین عواطف انسانی، وفاداری‌های بی‌چشمداشت و پیوندهای جاودانه ادبی و آوایی این سرزمین.

پاسخ دادن

دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را وارد کنید