لقمه‌هایی که بابرکت شدند

0
2

از بهت فرو ریختن جنگ در قلب پایتخت گفتیم؛ از آن صبح تاریکی که بغض‌ها را به میدان استاد معین کشاند و نخستین جوانه‌های پشتیبانی، با پختن حلوایی ساده در مسجد محله جان گرفت. قرار ما این است در سلسله روایت‌های «مقاومت زنانه»، پای حافظه شفاهی و بی‌واسطه خود مردم بنشینیم و تاریخ را از زبان زنانی بشنویم که در کوچه ‌پس ‌کوچه‌های شهر حماسه آفریدند. حالا این روایت‌های مردمی، به روز سوم آن التهاب رسیده‌ایم؛ روزی که آن جویبار کوچک مقاومت محلی، تنها با یک تماس تلفنی و فرمانی مادرانه، به رودی خروشان از همبستگی بدل شد تا سفره افطار رزمندگان وسعتی بی‌سابقه پیدا کند.
از فردای آن روز، قرارمان با بچه‌های مسجد شد ساعت‌های نزدیک به افطار؛ چون همگی روزه بودیم، دم‌دمای غروب دور هم جمع می‌شدیم تا برای رزمنده‌ها افطاری آماده کنیم. روز سوم جنگ بود که گوشی‌ام زنگ خورد؛ پشت خط، مادر و همسر شهیدان بلندی (خانم شهلا غیاثوند) بود. به واسطه عمه‌ام و سال‌ها همسایگی، شناخت خوبی از هم داشتیم. بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب و گفت: «زینب، مسجدی که می‌ری چند نفر از خانم‌ها هستن که بیان پای کار رزمنده‌ها؟ می‌خوایم دور هم جمع بشیم، لقمه درست کنیم و برای بچه‌ها غذا بپزیم.»
بی‌درنگ گفتم: «حاج‌خانم! هر چند نفر که بخوای پای کار میارم براتون. شما بیاین، خانم‌های ما هم پای کارن. اصلا ما خودمون هم توی مسجد ۲۰ نفر رزمنده داریم که هر روز باید بهشون افطاری بدیم؛ شما که بیاین، دست به دست هم می‌دیم و کار رو بزرگ‌تر می‌کنیم.» همین هم شد؛ مادر شهید آمد و غلغله‌ای راه افتاد. خانم‌های محله آستین بالا زدند و هسته اولیه پشتیبانی شکل گرفت.
کار برکت عجیبی پیدا کرده بود و هر روز بار این مسئولیت روی دوشمان سنگین‌تر و شیرین‌تر می‌شد. دایره رزمنده‌هایی که خانم بلندی با آنها در ارتباط بود و بهشان دسترسی داشت، روز به روز وسعت می‌یافت؛ کار از آن ۲۰ نفر مسجد خودمان گذشت و حالا باید هر روز برای چیزی حدود ۳۰۰ تا ۵۰۰ رزمنده افطاری و لقمه آماده می‌کردیم؛ بعضی روزها کمتر و بعضی روزها خیلی بیشتر از اینها… .

پاسخ دادن

دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را وارد کنید