امیر اسماعیلی
صبح سیزدهم دیماه یکباره غوغایی در حرم امام رضا(ع) شد. گریه دسته جمعی مردن. چیزی فراتر از گریه در مراسم دعا و … خبر بد زود میپیچد. خبر پیچید. حاج قاسم رفته بود. شهید رفته بود. داشتند پرچم سیاه آویزان میکردند برای خادمی از خادمان آقا علی بن موسی الرضا… کسی که آخرین بار در غبارروبی حرم، داخل ضریح به قنوت گریه ایستاده بود و فکر میکنم همانجا هم دعایش مستجاب شد.
در آن چند سال خیلی از رفقایش رفته بودند. هرکدام هم تکهای از جان و دل او را برده بودند. اما بودنش قوت قلبی بود برای بازماندههایی که وقتی میدیدنش گل از گلشان میشکفت و شاد میشدند. حکایت پدری کردنش برای پسر شهیدی در مراسم خواستگاریاش شیرینتر از عسل است و مکالمه تلفتیاش با دختر خردسال شهید قند مکرر.
داغ رفتن حاج قاسم هیچ وقت سرد نمیشود. میدان شاید فرماندهای مثل او به خود ندیده بود… حاج قاسم برمیگردد و زیر پرچم مولایش دوباره اسلحه دست میگیرد.














